مؤلف مجهول
483
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
فصل بيست و نهم در تذكرهء بىبى حلوايى رحمة الله تعالى عليها كه وى از اوزجند بود . و از اولاد حضرت سلطان غازى اعنى سلطان الك ماضى بود . و بسى رياضت قوى و مجاهدهء شاقه داشت . شب و روز « 1 » در آستانهء جدش مىبود ، و « 2 » عزلتنشين و خلوت گزين بود . اما در اوايل حال به رسم ضعفا سلوك داشت و نماز كم مىگذارد . روزى از قرين آستانهء جدش حضرت سلطان مذكور گذشته مىرفت . آوازى به گوش وى از اطراف آستانه آمد كه : اى امينه ! تا چند در بوالهوسى و بىنمازى اوقات به سر مىبرى ، و از خدا نمىترسى و از روح مطهر حضرت رسول صلى الله عليه و سلم شرم نمىدارى « 3 » ، و روح جد اعلاء خود را و روح مرا در ميان نمىآرى ، و نگويى « 4 » كه من « 5 » نسل فلانم ، و روح جد اعلاء خود « 6 » را و روح مرا در ميان ارواح « 7 » ابناى جنس خجل و منفعل سازى ؟ كاشكى منسوب به مايان نبودى ، تا ازينجهت خجلتزده نگشتيمى « 8 » ! چون اين بشنيد ، آتشى در دلوجان او درگرفت و دود از نهادش برآمد . گريان از آستانهء حضرت سلطان درآمد ، و روى خود بر خاك ماليد ، و به خداى تعالى ناليد ، و از افعال ذميمهء خود توبه كرد و صومعه در جوار آستانه اختيار كرد . شب و روز آنجا مىبود . يك سال و پنج ماه برين گذشت . شبى باز در خواب ديد كه حضرت سلطان حاضر شد و گفت : اى فرزند ! بدانكه فرزند آن است كه به روش پدرش باشد ، و بر طريقهء وى راه رود ، و همت بلند دارد ، و خود را به سستى « 9 » فرونگذارد ، و روح جدش را حاضر آرد ، تا از سعادتمندان باشد . چون « 10 » اين بشنيد خوشحال شد و در كار خود اهتمام كرد « 11 » و روز به روز ترقى در كار خود ديد . دو سال ديگر برين گذشت . آنگاه اشارت شد و بشارت رسيد كه : اى امينه ! ديگر ترا به مكهء معظمه بايد رفت ، كه اتمام كار تو در آنجاست . بىبى گفت : خوش باشد ! و قدم در راه ماند و روان شد . دوازده تن زن ديگر موافقت نمودند با شوهران خود . و بىبى مجرد بود و در آن حين سى و پنجساله بود . چون به سمرقند رسيد ، « 12 » در آستانهء شاه قاسم ابن عباس رضى الله عنهما شبى را زنده داشت . وقت صحوة الكبرى بود كه در واقعه طبق حلوايى به دو حواله شد . چون به حال
--> ( 1 ) - ب : روز و شب ( 2 ) - ت : - عزلت ( 3 ) - ب : شرم ندارى ( 4 ) - ب : نمىگويى ، ت : بگويى ( 5 ) - ب ، ت : - من ( 6 ) - ب : فلانم ، و جدى اعلى و خود را ( 7 ) - ب : - ارواح ( 8 ) - ب : نمىبوده مى ( 9 ) - ب : - به سستى ( 10 ) - ت : - چون ( 11 ) - ت : و در كار شد و اهتمام كرد ( 12 ) - ب : - چون به سمرقند رسيد